هنوزم مي شنوي؟
پایان یک آغاز
واقعاً اين حرف زيباست :
اگر آدم گذاشت اهلیش کنند
بفهمینفهمی خودش را به این خطر انداخته
که کارش به گریهکردن بکشد.
سنت اگزو پری-شازده کوچولو
ديگه نمي خوام بنويسم
اگر هم بنويسم اينجا نمي نويسم
خداحافظ
خيلي ناراحتم
امروز وقتي رفتم آئين نامه و شهري خيلي خوابم مي اومد اما چه كنم كه بايد مي رفتم
سر آئين نامه راس 7 دقيقه دادم همه تعجب كردند خوب مگه چيه تموم شده
سر تصحيح كردن كه شد همه 6 تا 5تا غلط رد مي شدند تا چندتا خانم به صورت ناپلئوني با 3 يا 4 تا غلط قبول شدند تا به من رسيد گفت قبول بدون غلط
همه هاج و واج شدند كه سرهنگ گفت كسي كه شريفيه بايد بدون غلط باشه
رفتم واسه شهري، تو راه همه بد نگاهم مي كردند يكي دوتا پسرم اومدند باهام گرم گرفتند و بهم تبريك گفتند اما خدايي مي دونستم با اين حال بي خوابي و پلك پريدنم شهري خوبي در انتظارم نيست
3 نفر سوار ماشين شديم
اولي پارك دوبل خراب === رد شدن
دومي فقط يه پارك دوبل ==== قبول ( آفرين خيلي خوب بود)
سومي كه خودم بودم حركت و چند صدمتري عقب جلو و حالا پارك دوبل، اصلاً تمركز نداشتم
( جالبه اول گفت جلوي پل گفتم ممنوع آفرين گفت) و صداي ....
آره كوبيدم به آينه طرف و يه جلسه ديگه
كاش پاركم خراب مي شد آخه اصلاً من تو اين 10 جلسه به جايي نكوبيده بودم دلم سوخت
مي ترسم يه تراژدي بشه
خيلي ناراحتم
ديروز با يكي از دوستانم داشتيم پياده روي مي كرديم اما بشنويد از صحبت هاي ما:
هاني ( من) : مجيد مي خوام نظرتو در مورد يه موضوعي بپرسم
مجيد: بپرس هاني جان![]()
من: يه دختري هست ليسانس كشاورزي داره از دانشگاه تهران و زبانشم خوبه نظرت در مورد ...![]()
مجيد ( با قيافه اي سرزنش بار) حرف منو قطع كرد و گفت : هاني اينا ملاك نيست![]()
من( با قيافه بهت زده ): ملاك چي نيست مجيد؟![]()
![]()
مجيد: ملاك ازدواج ![]()
![]()
من( با قيافه بهت زده ): مي خواستم بگم اين بابا بره MBA امتحان بده يا نه؟ همين بخدا نمي خوام ازدواج كنم![]()
![]()
ديگه من از خنده داشتم مي مردم حالا حس كنيد اين مجيد 29 ساله ما چه حالي داشت آخه خودش داره ديرش مي شه![]()
گذارم بر شهري بود كه تو در آن بودي
وقتي قدم نهادم گفتند سالهاست كه رفته اي
مرا عتاب پاي آبله ام مكن
چرا كه اين نيز آبله دار روزگاران است همچون قلب تو
خواهم آمد خواهم رسيد اما نمي دانم زمانه مجالم مي دهد
در اين زمان در گرداب نيستي غوطه ورم
خوب يا بد بر پاي تو نوشته شده ام
مي خواهم بگريزم اما كجايش نمي دانم
اين زمان در اندوه خستگي روزگارانم
خواهم آمد خواهم رسيد اما نمي دانم زمانه مجالم مي دهد
خواهم آمد اما كجا، از كه سراغت را بگيرم
فرياد مي كنم مي گويند ديوانه است
سكوت مي كنم مي گويند مجنون است
فرق جنون و عاشقي اين مردمان چيست؟
ديگر پايان پذير نيستم ديگر ...
سخنان بسيار است و اندوه سياه كردن بسيار
مجال بر خاموشي است و رفتن
خواهم آمد خواهم رسيد اما نمي دانم زمانه مجالم مي دهد
عهد كردم كه دگر مي نخورم در همه عمر
مگرم امشب و فردا شب و شب هاي دگر
هر وقت ياد اين بيت مي افتم بازم يادم مياد كه عهد و پيمانم را شكسته ام
ديوار دلم آسوده در حصار ابرهاي تو
گوش نالايقم هنوز هم در انديشه صداي تو
كاش فريادها تا كوي اويي باشد كه هستي است
كاش زبانم مرا تا بي نهايت دور برد
ديوارهاي همسايه خسته از رنج ما بودن هاست
كجا تكيه زنيم كه هنوز هم ما شدن تنهاست
آرام بر مي خيزم صدايم آرامتر است
نگاه مي كنم نگاهم شيواتر است
فرياد مي زنم فريادم رساتر است
و آنچه كه نيست تو هستي كه نيستي
تو هستي كه با نبودنت آرامشم را، زبانم را، نگاهم را سوختي، دوختي و برافروختي بر راه بر نيستي و بر هر چه نابودي است
در اين مهنتكده شايد
گناه عشق هم اين بود
كه با يادو نگاه تو
به پاي عاشقي مي سوخت
چه درديست تنهايي
به وقتي كه همراهي
چه رنجي است بدنامي
به وقتي تو جفاكاري
مرا تا جان در بدن باشد
سخن هم درد باشد
كه هر لحظه به ياد او
سبك باري، گنه باشد
برو از يادو از خاطر
نمانده از تو در قلبم
چه كردي با دلم زين رو
كه من هر دم گنه پويم
خداي را اگر خدايي بود
مرا با درد بي درمان
رهايي در همه دوران
اگر باري نگاهي بود
اگر عمري صلاتي بود
نگه مي داشت زين دردم
كه درمانش نگاهي بود
كويرم خشك مي سوزم
بهارم سبز مي ميرم
نمي دانم چرا هر دم
ز عشق تو پريشانم
رهايم كن ز اين خواري
گذار آسوده دريابم
كه دوران پشيماني
مرا دراين دو بيتي زاد
نگاهم بر همان كودك
به آن خرد سبكبال است
كه عمر خويش را جويد
در احوال كهنسالي
خداي را شايد
به اين درد فرمان است
كه هر دم مي زند بانگي
كه آزادي رهايي نيست
چه خوش باشد نواي دوست
به تكرار غم نيما
" كجاي اين شب تيره
بياويزم قباي ژنده خود را"
اين مثنوي حديث پريشاني من است
بشنو كه سوگواره ويراني من است
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد
گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
برچشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشيو عشق بازي است
اصلاً كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرف هاي قريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدرفاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسندپوچي نشانده اند
تا اين برادران رياكار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود
يوسف هميشه وصله ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي كس نمي شود
حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد بجز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگراست
ما می رويم هركه بماند مخير است
ما مي رويم گرچه از التاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است
هرجا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم
اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديريست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم قافله پيران قافله
اينجا اگر چه باب منو پاي لنگ نيست
بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب پي باد مي رويم
ما هم بدون باد به معراج مي رويم
آلوده دلان را غم شوريده سران نيست
اين طايفه را غم رنج د گران نيست
اي همو طنان باري ا گر هست ببنديم
اين ملک اقامتگه ما رهگذران نيست
بچه ها پيشاپيش سال نوي شما مبارك
يه بازي جالب كه من بهش دعوت شدم اما اون فرد رو شما نمي شناسيد
مهم ترین ، جالبترین، قشنگترین، تلخ ترین، شیرین ترین، عجیت ترین اتفاقاتی که امسال براتون افتاد توی وبلاگتون بنویسد
من خودمم اقدام مي كنم اما اولش سه نفر رو دعوت مي كنم سعيد ، علي الكس و شهرام
